عضو جدید خانواده - تاریخ: 1391/4/16 ساعت: 6:51
من تا آنوقت نمی دانستم که لاک پشتها گوشتخوارند . تا اینکه زنم یک سال بعد از ازدواجمان لاپشتی کوچک برای خودش خرید و گفت می خواهد برای همیشه از آن نگهداری کند . این کار به خودش مربوط می شد . چندی بعد وقتی داشتم ماشینم را تعمیر می کردم یکی از انگشتان دستم قطع شد و زنم فورا پیشنهاد داد آن انگشت را به لا...
پوچی در خندیدن ِ هانریش بل - تاریخ: 1391/4/16 ساعت: 6:51
داستانِِ(( خندیدن)) از هانریش بل . خواندن این داستان . و در پایان، یک جمله که مثل زخمی عمیق درست وسط ذهنم می نشیند . درد . درد این جمله . بسیار جمله ها هستند که زخمیمان می کنند . اما با خواندن جمله هایی دیگر آن را می پوشانیم . اما این جمله که می گویم در پایان داستان بود . غافلگیری نه . غافلگیری چیز ...
رولان بارت مرا با خودش به چریدن در متن برد - تاریخ: 1391/4/16 ساعت: 6:51
چریدن در متن . خواندن مثل نوشتن یا بهتر بگویم آنقدر دقیق شدن در خواندن انگار که می نویسی . لایه های ذهن نویسنده را شناختن . چیزی مثل سرخوشی یا عیش . لذت متن . رولان بارت . رولان بارت بودن به نظرم با همه ی سرخوشیهایی که دارد مشکل است . ولی می شود با او بود . با او در کتاب لذت متن آشنا شدم . دیروز عصر...
سرخوردگی - تاریخ: 1391/4/16 ساعت: 6:51
واقعیت این است که عجیب ترین چیزها را هیچکس بر زبان نمی آورد . همه به شکلی یکنواخت مرگ را چیز عجیبی می دانند . کودکان پریدن یک ملخ از برگی درخت به برگی دیگر را شگفت می دانند و جیغ می زنند . لذت این چیز عجیب در چیست ؟ بزرگترها ماه گرفتگی را عجیب می دانند . با دوربین و با عینکهایی که پزشکان توصیه می کن...
از آمریکای کافکا تا آمریکای بودریار - تاریخ: 1391/4/16 ساعت: 6:51
دیروز کتاب آمریکا را خواندم . همان که بودریار نوشته . جملاتش را هماهنگ کرده بود با موسیقیهای هر چه آرامتر اروپا . این فیلسوف فرانسوی چقدر تواناست در بازی با کلمات و حتی بازی با ذهنها و جهانها . آمریکا از نظر او یک شهر نیست . یک کشور نیست . یک سینماست . میروی سینما فیلمی می بینی . همین . آمریکا آنقدر...
بازنشسته / داستانی از نظام الدین مقدسی - تاریخ: 1391/4/16 ساعت: 6:51
تا وقتی آن کار را قبول نکرده بود ، بیشتر وقتش را در خانه می گذراند . می دانست که چند وقت دیگر بازنشسته خواهد شد . گاهی به پارکها سر می زد و جمع بازنشسته های هم سن خود را ببیند . دوست داشت مثل آنها فارغ از کار و مشغله ی فکری باشد . البته سن زیادی نداشت . از همان موقعی که مجوز وکالت را بگیرد و و کیل ش...
اتاقی برای خودم . مثل هایدگر . مثل ویرجینیا وولف - تاریخ: 1391/4/16 ساعت: 6:51
امروز وقتی می خواستم بنویسم به رمان یا شعر یا روایت فکر نکردم ( این اولین بار است ) بلکه به اتاقی فکر کردم که از پشت قفل کرده باشم . چراغ مطالعه روشن باشد. پشت میزی چوبی و کوتاه نشسته باشم . چند مرتبه با وسواس تا دم در بروم و مطمئن شوم در قفل است . حالا هیچکس نیست . جز خودم و سکوت و لایه های درونم ....
دختران لایکیده / شعری از نظام الدین مقدسی - تاریخ: 1391/4/16 ساعت: 6:51
شعرهایِ عاشقانه بی حوصله اند انگار تویِ ذهن بستری شده اند دخترانِ شعرِِ حافظ و خیامعاشقِِ مانتو و روسری شده اند وای . این دیگر چه دنیایی است مردم فقط در هوس قوی شده اند نه دلی نه دلباخته ای نه هیچ همگی خرِِ یک خری شده اند مانده فیسبوک و دخترانِ لایکیدهکه با دروغ برای خود کسی شده اند
تحمل پذیر کردن تابستان با نزار قبانی - تاریخ: 1391/4/16 ساعت: 6:51
در صدد نیستم چیزی بنویسم . به یادداشتهای آلبرکامو سر زدم . آنجا که نوشته بود : ((می دانم که به زودی نخواهم نوشت)) .البته که حرفهای آلبرکامو فقط درباره خودش است . من نمی دانم که امیدها یا نا امیدیهایش از کجا می آیند . آیا به قول آدونیس معنا یعنی ابتدای بی معنایی ؟ در این صورت آلبرکامو نمی خواهد از نن...
اندرزی به خودم - تاریخ: 1391/4/16 ساعت: 6:51
اگر ذهنم را بتکانم . اگر ذهنم را بیندازم توی ماشین لباسشویی . خدای من ! چقدر کتاب شسته می شود . حجم بزرگی از اندوه میپاشد به جایی . من راحت می شوم . حجم زیادی از اسمها . نامها . شماره ها . دوستها . دوست چیست ؟ وقتی مردهایی را می بینم در پیاده رو . شب . راه می روند . پیاده روی می کنند . عرق می کنند ....